چاهى وحشتناك در راه مكه
مهدى عباسى (سومين خليفه مقتدر عباسى) سالى با همراهان از بغداد عازم مكه براى انجام مناسك حج شد وقتى كه به بيابان ريگستان فتق العبادى (در شمال عربستان) رسيدند، آبشان تمام شده بود و شدت گرما و تشنگى آنها را درمانده كرده بود بگونه اى كه بعضى صدا به گريه بلند كردند.
مهدى دستور داد در همان بيابان چاهى حفر كنند، كارگرها با شتاب مشغول كندن چاه شدند، وقتى كه به نزديك قرارگاه به آب رسيدند، بادى از چاه، آنها را فرا گرفت، آنها از ترس بيرون آمدند، على بن يقطين در آنجا حاضر بود، براى دو نفر مزد زياد تعيين كرد، آنها حاضر شدند كه چاه را حفر كنند تا به آب برسد.
آنها وارد چاه شدند، ولى به سرنوشت كارگران اول دچار شده وحشت زده از چاه بيرون آمدند در حالى كه رنگشان پريده بود.
على بن يقطين از آنها پرسيد: چه خبر؟
آنها گفتند: ما در درون چاه، اثاثيه خانه و جسد چند مرد و زن را ديديم، همينكه به چيزى از جسد آنها اشاره مى كرديم بر اثر پوسيدگى مثل پودر مى شد و در هوا منتشر مى گشت.
مهدى عباسى از علت اين موضوع از حاضران پرسيد، هيچ كس نتوانست جواب بدهد.
تا اينكه امام كاظم (عليه السلام) كه به حج مى رفت و در آنجا حاضر شده بود.
فرمود: اين جسدها، مربوط به اصحاب احقاف (قوم عاد) هست كه خداوند بر آنها (به خاطر گناهانشان) غضب كرد، و آنها و خانه ها و اموالشان را در اين سرزمين (ريگستان) فرود برد.
منبع: مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 411 بنقل از كافى
داستان قوم عاد در سوره احقاف آيه 20 به بعد آمده است.
رسول خدا (ص):
خداوند عزوجل به حضرت ابراهيم عليه السلام وحى نمود كه چاهى را حفر و آماده كن كه حاجى ها از آب آن چاه استفاده كنند.
پرنده اى كه نامش «هدهد» بود در دربار حضرت سليمان خدمت مى كرد چون آب را در زير زمين تشخيص مى داد، حضرت سليمان علاقه داشت كه هدهد هميشه همراهش باشد، اما روزى هر چه به اطرافش نگاه كرد هدهد را نديد، از اينكه بدون اجازه اش، از آنجا دور شده بود،
شخصى به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد و مسلمان شد.
در حالات شيخ انصارى نوشته اند روزى يكى از فضلا در مجلس بحث شيخ گفت:


