بی خیال

من که دست از دل کشیدم بي خيال
از تو و عشقت بریدم بي خيال
عالمی با ما سر یاری نداشت
از تو هم خیری ندیدم بي خيال
کلبه ای دادی به من کنج دلت
مهربان پس کو کلیدم؟ بي خيال
کاسب عشقی و آتش می زنم
هرچه را از تو خریدم بي خيال
دل که رفت از دست باشد مال تو
من که دست از دل کشیدم بي خيال
شاعر: ساحل صالحی






باید بريم از این شهر، باید بريم دیوونه


همه از یاد من و بردند



