بی خیال


من که دست از دل کشیدم بي خيال

از تو و عشقت بریدم بي خيال

عالمی با ما سر یاری نداشت
از تو هم خیری ندیدم بي خيال

کلبه ای دادی به من کنج دلت
مهربان پس کو کلیدم؟ بي خيال

کاسب عشقی و آتش می زنم
هرچه را از تو خریدم بي خيال

دل که رفت از دست باشد مال تو
من که دست از دل کشیدم بي خيال 


شاعر: ساحل صالحی

هر کسی آمد

هر کسی آمد مرا در خویش پیدا کرد و رفت
در نگاهم بی کسی را یک معما کرد و رفت

تا کلید خستگی درهای حسرت را گشود
تکه های قلب خود را نذر فردا کرد و رفت

فکرهای خسته اش را پشت افکارم نوشت
نسخه های بی کسی را باز امضا کرد و رفت

در نگاهی که مرورش یاد آبی پاک بود
کینه های کهنه اش را غرق دریا کرد و رفت

دستهایش را پر از باران احساسم نمود
آسمان را در نگاه خاک معنا کرد و رفت

آرزو

نامت را می گذارم آرزو
همان نامی كه برایم بود آرزو

نامت را می گذارم آرزو
كه در خیالم هست همیشه آرزو

نامت را می گذارم آرزو
كه در خواب هم می بینم آرزو

نامت را می گذارم آرزو
كه همیشه هست برایم آرزو

نامت را می گذارم آرزو
كه روزگاری داشته باشم با آرزو

نامت را می گذارم آرزو
كه خاطراتش هست برایم آرزو

نامت را می گذارم آرزو
همان آرزویی كه برایم بود آرزو

نامت را می گذارم آرزو
از تو چیزی نخواستم خدا جز آرزو

نامت را می گذارم آرزو
چون كه نرسیدم من به آن آرزو


شاعر: علي جوانمردي

تغییر

چیزی نمی‌تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می‌فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه.



دستمال کاغذی

دستمال کاغذي به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست.

يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟

عاشقم... با من ازدواج ميکني؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟

تو چقدر ساده اي، خوش خيال کاغذي

توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي

چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي

پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟

تو فقط دستمال باش

دستمال کاغذي دلش شکست،

گوشه اي کنار جعبه اش نشست


گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

در تن سپيد و نازکش دويد خون درد

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد

مثل تکه اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال؛

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت

چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت.

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

خيلی دير دونستم

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو يک بهانه ساخت

با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خيلی دير دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازيچه باد مثل يه بادبادکی

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خيلی دير شناختم وقتی که تموم شدم

با يه دست رفيق دستام نه شريک غم بودی
واسه حس کردن دستام خيلی خيلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور مي ديدم
تا رسيدم به تو افسوس به تباهی رسيدم

شهر بي عابر و خالی شهر تنهايی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه مي شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزی که نيست شد روی دريا خونه ساخت

شاعر: شعری از اردلان سرفراز

بیا بریم

باید بريم از این شهر، باید بريم دیوونه
جونم به لب رسیده، از دست این زمونه

باید بريم نباشیم، تو این شهر غریبه
شهری که حرف راستش، دروغه و فریبه

باید بريم بدونند، موندن فایده نداره
تو این هوا گم میشه، یه آسمون ستاره

باید بريم تموم شه، حرفای مردم شهر
حرفایی که دریدند، سینم و مثل خنجر

باید بريم نمونیم، این شهر وفا نداره
رو سردرش نوشته، اینجا خدا نداره

شاعر: نیما

صبر کن


صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو


یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن

آسمان پیش پرت صاف شود بعد برو

یک نفر حسرت دیدار تو را می جوید

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

خیال


نمي دانم چرا با اينكه هر شب بيقرارم

ولي سر را به دامان خيالت مي گذارم

چنان با خاطراتت دلخوشم شايد نداني

كه تك تك، لحظه هاي رفته ام را مي شمارم

تو مي گفتي كه از روز ازل عاشق تريني

ولي من بي تو حتي عشق را باور ندارم

اگرچه بعد از آن روز جدايي فكر كردي

كه دل را دست طوفاني دوباره مي سپارم

ولي باور كن از آن لحظه تا روز قيامت

تو را چون آرزوهاي قشنگم دوست دارم

لا لا لا لا..خدا لا لا

لا لا لا لا..خدا لا لا
نبین مردم..نبین تنها
خدا لا لا..اگر کفره
اگر گفتم..دلم گفته
نبین اینجا..دلای خون
سر کودک..بهای خون
نبین اینجا..دلی کوچک
دلی از غصه ی کودک
نبین روی زمین پاک
ستم از آدم ناپاک
لا لا لا لا..خدا لا لا
نبین اینجا..نبین حالا
خدا اینجا دلا مرده
زمین از شرم دل مرده
نبین مردم همه ساکت
چو مردابی همه راکد
که اینجا ظلم بر پا شد
خدایا عشق هاشا شد
نبین مردن نبین کشتن
که اینجا عشق را کشتن
لا لا لا لا..خدا لا لا
نبین دیگر..زمینت را
زمینت از هوس پر شد
خدایا اسم تو گم شد
خدایا عشق تو گم شد
دل ما مست گندم شد
زمین کوچک زمین تنها
خدایا مردمت اینجا
چه آوردند به روز خود
ندیدند حال و روز خود
لا لا لا لا..خدا لا لا
نبین دیگر زمینت را
نبین زنها و کودک ها
که مردند بهر پولکها
نبین اینجا دلم خون است
دلم از جور مجروح است
لا لا لا لا..خدا لا لا


شاعر: جعفر مصطفائیان


همه از یاد من و بردند

همه از یاد من و بردند

تو این دنیای پر غوغا

من و در من رها کردند

بسوزم با دل تنها

خیال خوب روئیاهام

شده کابوس تنهایی

نه چشمی واسه گریوندن

نه قلبی واسه شیدایی

دلی دارم تو این سینه

که طوفانی تر از دریاست

صدائی تو دلم میگه

که موندی با دل تنها

تو این شبهای دلتنگی

میون قلبهای سنگی

نمیتونم بگم از عشق

نمونده ساز و آهنگی

دل، جز غصه همراهی

نداره همدم و هم خواه

چشام چون ابر می باره

که مونده تو غم دنیا

وصیت

بدنم کرده به تابوت و به آن یار دهید
بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید

یار داند که چه باید بکند با بدنم
فرصتی بر گل پژ مرده بی خار دهید

گر که او خنجر خود را بکشد بر بدنم
بهر آسودگی یار بر او خنجر خودکار دهید

قلب زخم خورده من را بکشد چون بیرون
قلب را ز او بستانید و به آن دختر بیمار دهید

کله پر گچ من را چو برید او از تن
تحفه ای کرده و بر اصغر گچکار دهید

دیده ام را چو به انگشت برون کرد زجا
چشم من را به آن چشم چران سر بازار دهید

این زبانم که پس از مرگ پی وراجیست
بهر فحش وبد و بیراه به همسایه بیکار دهید

دست و پایم که عمری بکرد کار درست
بهر آوردن نانی به آن دزدک بی عار دهید

بعد مرگم نکند خاک مرا سنگ کنید
سنگ آن کنده و بر قامت دیوار دهید

از همه نام جهان بود مرا چون این بس
که تن غمزده ام را به صد زار دهید  


شاعر: احمد امیرابادیزاده





نیست مرا یاری



نیست مرا یاری در این دنیای زنگاری
در این اوج غم و حسرت میان خواب و بیداری

نیست مرا عمری دگر از بهر عشق و شور
در این وادی سرگشته، در این رویای پنهانی

نیست مرا همدل که شاید یاورم باشد
دل من چه تو تنهایی در این قصه ی نالانی

نیست کسی خواهان که زخم دل کند درمان
هر آنچه هست زخم است و هر آنکه خواهدت فانی

ببار ای ابر گریان تو در این صحرای خشکیده
بکن سیراب تو ای ابر دل رنجیده تنهایی

ببار تا که بشویم خود ز جور این همه شب نام
که سخت است صبر بر من که شدم زندان زندانی


     شاعر : سپیده ترابی فر

مرگ

خداوندا بده مرگم
به سوی خود صدایم کن
بسوزان جسم و جانم را
از این دنیا رهایم کن

در این دنیا براي من
توان زیستن نیست
هراسم من از آن روزی
که گویم هیچ خدایی نیست

اگر خواهی که مجنونت بمانم
ویا اینکه همیشه
خدای خود بدانم
به سوی خود صدایم کن
از این دنیا رهایم کن


شاعر : صادق رضایی



شیشه

روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوز زمستانی را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم
در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق
با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم
با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
و به عشق تو فرآیند تنفس را هم
جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم
آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم




در پاییزم از غمت

مثل غروب پنجره لبریزم از غمت

بر من مباد اینکه بپرهیـزم از غمت

ای در بهـار روی تو آرامشـی غریـب

چنـدیسـت در کشـاکش پاییـزم از غمت

یا دستهـای سبـز تو را داد میـزنم

یا با گلوی خستـه گلاویـزم از غمت

از من مخواه صبرو سکوت ای همیشه دور

در بنـد یک جنـون غزل خیـزم از غمت

حتا سرودنت به دلم بال و پر نداد

راهی نمانده است که بگریزم از غمت


دلم تنگه


تو این دنیا، تو این عالم

میون این همه آدم

ببین من دل به كى دادم!

به اون كس كه نمیخوادم!

دلم شیشه، دلش سنگه

واسه سنگه دلم تنگه

روزگار غریبیست...

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

خب طبيعي است که يک روزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

خسته ام

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري


لحظه هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن

خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري


آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
ادامه نوشته

مناجات با خدا

الــهـي بـكـويـت پــنـــاهــم بـده

فـــروغـي بــشــام سـيــاهـم بـده

مـنـم بـنـده عــاصـي مـنـفــعــل

كـه هـسـتـم زكـردار زشـتم خجل

مـنـم بـنـده مـسـت جـام غـرور

كـه تـرسـم بـيـفـتم ز رحمت بدور


ادامه نوشته

بهار محمد (ص)

گل نكند جلوه در جوار محمد

رونق گل مى‏برد، عذار محمد

گل شود افسرده از خزان

ولیكن نیست ‏خزان از پى بهار محمد

سایه ندارد ولى تمام خلایق

سایه نشینند در جوار محمد

ادامه نوشته

گله ای نیست

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه،باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبی است ولی حیف

تو رفتی و دگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم وآن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

عشق یعنی ...

عشق یعنی انتظا رو انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق  یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن

ادامه نوشته

خداحافظ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند

یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند

ادامه نوشته

لیلا و مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
ادامه نوشته

گفتم تو شیرین منی

گفتم تو شیرین منی

گفتا تو فرهادی مگر؟

گفتم خرابت می شوم

گفتا تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من

گفتا تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می روم

گفتا تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم نکن

گفتا تو در یادی مگر؟

آدمک

آدمک آخر دنیاست ، بخند

 

آدمک مرگ همین جاست، بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست، بخند

 

دستخطی که تو را عاشق کرد

ادامه نوشته

شعر تسبیح

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

 

مشت بر مهرهء تنهایی من پیچاندی

 

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

 

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ادامه نوشته