دستمال کاغذي به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست.

يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟

عاشقم... با من ازدواج ميکني؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟

تو چقدر ساده اي، خوش خيال کاغذي

توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي

چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي

پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟

تو فقط دستمال باش

دستمال کاغذي دلش شکست،

گوشه اي کنار جعبه اش نشست


گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

در تن سپيد و نازکش دويد خون درد

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد

مثل تکه اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال؛

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت

چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت.